| X Close | ||
هنوز از خاطر بسیاری از مردم ایران چهره بارانی برخی بچه های 10- 15 ساله در کنار محل های ثبت نام اعزام به جبهه ها از یاد نرفته که با چشمانی اشک آلود و زبانی ملتمسانه برای اعزام به مناطق عملیاتی به مسئولان و والدین خود اصرار می کردند.

شاید داستان برخی از روش های خلاقانه بچه های دانش آموز برای رفتن به جبهه را یا دیده، شنیده و یا خوانده باشیم. از آنجا که همه آنها می دانستند که بدون رضایت کتبی والدین خود نمی توانند به جبهه ها اعزام شوند برخی از آنها دست به کارهای عجیبی می زدند تا به هدف خود برسند.
در میان آنان همه نوع دانش آموزی یافت می شد از خانواده های متوسط به بالا تا خانواده مستضعف،از بچه های بازیگوش تا بچه های درس خوان و مطیع، از بچه های هنرمند و خلاق تا بچه های محجوب و کم حرف.
در آن زمان بعضی از بچه ها با رضایت والدین به جبهه ها اعزام می شدند اما برخی از آنها با ترفندهای مختلف در پی جلب رضایت پدر و مادر خویش بودند؛ اگر تا آن زمان به درس بی توجه بودند سعی داشتند با نمرات خوب دل والدین شان را نرم کنند و اگر بچه بازیگوشی بودند از هیچ کاری برای اثبات خود به عنوان پسری مطیع و محجوب و حرف شنو کوتاهی نمی کردند.
تعداد اندکی از آنان نیز بودند که هر راهی را برای جلب رضایت والدین خود امتحان کردند اما هر بار تیرشان به سنگ می خورد، پس با دستکاری در شناسنامه تاریخ تولد خود را با پاکن های جوهری در حدی تغییر می دادند که بتوانند برگه اعزام را دریافت کنند و یا برخی از آنان با تهیه رضایتنامه های تقلبی خود را به جبهه ها رساندند اما از ترس یا شرم از سرنوشتی که در بازگشت به خانه در انتظار آنها خواهد بود، ماهها به مرخصی نمی رفتند و بالاخره در زمان برگشت به خانه با شرمندگی و عذرخواهی در پی رضایت قلبی والدین خویش بر می آمدند؛ پدر و مادرها هم که می دیدند دیگر کار از کار گذشته و مدتها در نگرانی از سلامتی فرزند در تب و تاب بودند آنها را با آغوش باز می پذیرفتند و بار دیگر این آنها بودند که دلیرمردان نوجوان خویش را به جبهه ها رهسپار می کردند.
برخی از این دانش آموزان با اینکه در سنین نوجوانی بودند اما جثه های درشتی داشتند و مشکلی برای یافتن لباس و پوتین برای آنها نبود اما بسیاری از این دلیرمردان نوجوان با جثه های کوچک خود مجبور می شدند یا با لباس های معمولی و کتانی و در نهایت کلاهی که بر سر آنها لق می زد روزگار خود را در جبهه ها به سر کنند و یا با پیراهن و شلوارهای خاکی که لبه های آن چندین بار تا خورده بود با کمک کمربند و فانسقه آن را به تن خویش بیارایند. هرچند که آنان در قد و قامت با هم متفاوت بودند اما همه آنها در یک چیز با هم مشترک بودند و آن شجاعت، شور و سرزندگی، اخلاص و دلاوری بود که در نگاه پر نفوذ و آرامشان موج می زد.

پاکی و صفای روحی آن جوانان و نوجوانان بود که آنها را به جبهه ها کشاند؛ آنان نسیم کوی یار را فرسنگ ها دور از محله های خویش استشمام کردند و برای رسیدن به آن قدسیانی که هر از گاهی پیکرهای پاکشان را در کوچه پس کوچه های محله بدرقه می کردند از یکدیگر سبقت می گرفتند.
رنج و سختی، بزنگاهی برای محک زدن توانایی انسانهاست؛ واقعه هشت سال جنگ تحمیلی فرصتی شد برای ظهور انسان های وارسته ای که پیش از آن شاید هیچ کدامشان را نمی شناختیم. بیش از هشت سال مقاومت ملت ایران در برابر تمام ابرقدرت های شرق و غرب، خود گویای ظهور انسانهای برجسته ای است که سرانجام توانستند فاتحانه دشمن را وادار به عقب نشینی کنند.
در دوران هشت سال دفاع مقدس بیش از 36 هزار دانش آموز در جبهه ها و یا بر اثر بمباران هوایی و حملات زمینی دشمن به مناطق مسکونی و مدارس شهید شدند. در طول جنگ تحمیلی بیش از 550 هزار نفر از دانشآموزان چندین بار به جبههها اعزام شدند و در این راه بسیاری از نوجوانان دانش آموز بر خاکهای تفتیده جنوب و بلندیهای غرب کشور در خون خود غلتیدند و دو هزار و 853 نفر نیز جانباز و 2 هزار و 433 نفر آزاده تقدیم دفاع از انقلاب اسلامی و کشور عزیزمان ایران شد.
شهید محمد حسین فهمیده یکی از هزاران نونهال و دانش آموز بسیجی کشور است که با سرمایه عظیمی از فهم و درک انقلابی و اعتقادات اسلامی وارد جنگ شدند. نام شهید فهمیده به دلیل شجاعت و ایثار در راه حفظ خاک وطن، سرآغاز کاروان 36 هزار شهید دانش آموز قرار گرفت اما اگر سرگذشت هر کدام از این نوجوانان و جوانانی که برای حفظ اسلام و خاک ایران به جبهه ها رهسپار شدند را بدانیم هر کدام شان حسین فهمیده ای دیگر خواهند بود.
شهید فهمیده که به دلیل کمی سن بارها از سوی مسئولان اعزام کننده با ممانعت از حضور در خط مقدم مواجه شده بود سرانجام با تلاشهای زیرکانه خویش اعتماد مسئولان نظامی منطقه را جلب کرد و در مناطق درگیری مستقیم با دشمن حاضر شد.

وی سرانجام در روز هشتم آبان 59 در زمانی که خرمشهر در محاصره رژیم بعث عراق بود، برای جلوگیری از پیشروی تانکهای عراقی به شهر و قتل عام نیروهای مقاومت، با نارنجکی در دست از لابه لای سفیر گلوله های دشمن خود را به تانک ها رساند و با استفاده از نارنجک، تانک دشمن را منفجر کرد که در اثر این انفجار محل عبور دیگر تانک ها بسته شد و خود نیز به شهادت رسید.
به دنبال نامگذاری هشتم آبان به عنوان روز بسیج دانش آموزی سازمانی به همین نام تشکیل شد و هم اکنون این سازمان با همکاری وزارت آموزش و پرورش در بیش از 50 هزار واحد آموزشی اقدام به تشکیل واحدهای مقاومت بسیج نموده و با جذب دانش آموزان به این واحدها بخش عظیمی از ارتش 20 میلیونی را تشکیل داده است.
در حال حاضر بیش از 4 میلیون دانش آموز دختر و پسر در دوره های ابتدایی، راهنمایی و متوسطه جذب بسیج دانش آموزی شده اند که بیش از 450 هزار نفر از آنان عضو فعال بسیج دانش آموزی هستند که مسئولیت هدایت و کنترل واحدهای خود را بر عهده دارند.
دفاع مقدس ملت نستوه ایران بستر طلوع و بالندگی چنان مجاهدانی بود که ره صد ساله را یک شبه طی کردند و به اسوه های اخلاقی و حماسی مردم ایران پیوستند. پس از پایان جنگ نیز نوجوانان و جوانان ایران اسلامی با تأسی به روحیه والای شهیدانی چون فهمیده در راه خودباوری و خداباوری بیش از پیش گام برداشتند، چنانکه موفقیت های دانش آموزان ایرانی در المپیادهای علمی و مسابقات بین المللی مؤید این مسئله است که آنان دارای روحیه جهادی در هر میدان و آزمونی هستند.
بسم رب الشهداو الصدیقین
با عرض سلام و حسته نباشید خدمت دوستان عزیز هم سنگر
شاید شنیده باشید که در جنگ با عراق فقط کشور عراق نبود که با ایران می جنگید بلکه کشور های زیادی به عراق کمک کردند حالا وقتشه که بسیاری از این خیانات فاش بشه . تا کل جهان ببینن پیروزی ایران در 8 سال دفاع مقدس در برابر چه کسانی بوده.به خاطر همین بعضی از قرار داد ها و اسناد مربوط به جنگ ایران و عراق رو براتون می زارم .
کمک های آمریکا
تیمرمن (محقق و نویسنده آمریکایی)
در سال 1985 شرکت های آمریکایی به کارخانه الکترونیک نظامی سعد 13 عراق که توسط فرانسه احداث کردیده بود 700 میلیون دلار تجهیزات پیشرفته الکترونیکی فروختند که از این رقم 151 میلیون دلار مربوط به فروش خازن هایی شبیه به ماشه های کریترون بود که در انفجار های هسته ای مورد استفاده قرار می گرفت. با موافقت وزارت بازرگانی آمریکا نیز سخت افزارهای پیشرفته کامپیوتری به ارزش 94 میلیون دلار مستقیماٌ از سوی شرکت های آمریکایی به کارخانجات تسلیحاتی عراق فروخته شد. بنا به گزارش کمیته فرعی مجلس نمایندگان آمریکا از این کامپیوترها در تولید موشکهای دوربرد و پیشبرد برنامه سلاح هسته ای عراق استفاده شده بود.
زیبرت از مقامات بلند پایه وزارت انرژی آمریکا، فعالیتهای هسته ای صدام را زیر نظر داشت در فوریه سال 1987 به این نتیجه رسید که بر خلاف تصور دولت آمریکا، عراق در طول سه سال و در صورت متوقف نشدن سیل فناوری های پیشرفته ی آمریکایی حتی کمتر از سه سال دیگر مجهز به بمب اتمی خواهد شد.
آمریکا پیش از اعزام سفیر به بغداد، یک رئیس تمام وقت در ایستگاه اطلاعاتی آمریکا در بغداد مستقر کرده بود، او از منزلت و جایگاه مهمی در نزد صدام برخوردار بود و قبل از هر حمله بزرگ مورد مشورت قرار می گرفت.
آلن فرید من به نقل از یکی از مقامات کاخ سفید
نیروهای ما در میدان جنگ به نظامیان عراقی، کمکهای نظامی تاکتیکی نظامی فراوانی می کردند و حتی گاهی نیز خود را دوشادوش سربازان عراقی در مرز ایران می یافتند و این وضعیت تا سال 1987 همچنان ادامه داشت.
هاوارد تیچر(کارشناس ارشد شورای امنیت ملی کاخ سفید)
آمریکا برای صدام حسین کاری کرد که تا آن زمان برای هیچکدام از نزدیکترین متحدان خود نکرده بود.
**********
کمک ها اسپانیا
در یکی از عکسهایی که در مجله تایم به چاپ رسید و شهرت بسیاری کسب کرد، هیات سازمان ملل و روزنامه نگاران غربی با ماسک گاز در حال بررسی یکی از بمب های شیمیایی کار نکرده ی عراق بودند. اگر فیوز الکتریکی آن عمل کرده بود این بمب هم مثل بقیه منفجر می شد. به هر حال ماموران سازمان ملل علائمی از روی بمب پیدا کردند و با ردیابب قضیه معلوم شد که جداره بمب ساخت کشور اسپانیا بوده است. فیوزها نیز ساخت یک شرکت اسپانیایی بودند. اگر فیوزها بی عیب و نقص بود و تمام بمب ها در جبهه ی نبرد منفجر می شد، کشف دخالت دولت اسپانیا در برنامه ی تولید سلاح شیمیایی عراق چندان آسان به نظر نمی رسید.
********
کمک ها فرانسه
سرلشکر وفیق السامرایی (مسئول اسبق بخش ایران در استخبارات عراق)
کمک های خارجی فرانسه به عراق به جایی رسید که فرستاده ی آن ها به بغداد آمد و با وزیر دفاع وقت، عدنان خیرا... ملاقات نمود و به او گفت :( فرانسه به طور جدی زمینه اعطای یک بمب اتمی به عراق را بررسی می نماید. می تنوان برای مجبور کردن ایران به توقف جنگ این بمب را به هدف مشخصی پرتاب نمود.) من تا سال 1984 نسخه ای از این گزارش را که با امضای وزیر دفاع برای صدام ارسال شده بود، در یک صندوق ویژه نگهداری می کردم .
حسین کامل (رئیس صنایع دفاع عراق) در این خصوص می گوید:
واقعیت این است که تلاش ما ساختن بمب اتم بود، منتها با قدرت کم، به این خاطر که اگر موفق به پیروزی در جنگ نشدیم آن را علیه ایران بکار ببریم ، صدام سال 1990 را برای استفاده از بمب اتم در منطقه جنوبی جنگ تعیین کرده بود، آن روز تنها چیزی که برای صدام اهمیت داشت به پایان رساندن ساخت بمب اتم و استفاده از آن علیه ایران بود.
کنت تیمرمن(محقق و نویسنده آمریکایی)
در ژانویه 1981 تحویل 60 فروند میراژF1 مجهز به موشک که ابتدا از سوی والری ژیسکاردستن معلق شده بود آغاز گشت. در ژوئیه همان سال فرانسه بنی صدر و مسعود رجوی را به عنوان پناهنده سیاسی پذیرفت. رجوی، پاریس را به ستاد اپوزیسیون ایران تبدیل مرد. به دنبال خروج دیپلماتهای فرانسه از تهران در سال 1982 فرانسه اقدام به تحویل 5 فروند هواپیمای سوپراتاندارد مجهز به موشک های اگزوست به عراق کرد.
آلن فریدمن
تحویل سلاح تقریبا به صورت روزمره ادامه داشت. یکی از پایگاه های ناتو در مرکز فرانسه احداث شده بود بصورت مرکز بارگیری آنتونوف های نیروی هوایی عراق درآمد. این هواپیماها روزانه به این فرودگاه می آمدند و موشک های ساخت فرانسه، بمب های خوشه ای، فیوز و تجهیزات رادار با خود به عراق می بردند. سازمان های اطلاعاتی فرانسه در سال 1986 برآورد کردند که اگر فرانسه سه هفته از ارسال کمک به عراق خودداری کند آن کشور شکست خواهد خورد.
*********
کمک ها انگلیس
در ژوئن 1982 صدام تصمیم گرفت برنامه پر هزینه ساخت شبکه ی پناه گاه های زیر زمینی را به اجرا بگذارد تا بتواند منابع استراتژیک خود را از خطر حملات هوایی مصون بدارد . بر این اساس شرکت های انگلیسی طرحی را ارائه کردند که به موجب آن برای 48 هزار سرباز پناهگاه امن ساخته می شد . هر پناهگاه تونل پولادین داشت و می توانست تا 1200 نفر را در خود جای دهد . یکی از آنها در کنار کاخ ریاست جمهوری بنا شده بود و پر از تجهیزات الکترونیکی ، کامپیوتر، تله پرینت و شبکه های ارتباطی بود و دفتر صدام را با تمام نقاط عراق در تماس دائم قرار می داد.
حفاظت از این پناهگاه به گونه ای بود که اگر کسی به داخل آنها رخنه می کرد دوربین های ویدئویی او را می دیدند و مسلسل خودکار نصب شده بر روی دیوارها بر سر و روی او گلوله می باریدند. در راستای همین همکاریها شرکت مارکنی انگلیس فرستنده های مایکروویو نظامی در اختیار عراق قرار داد و شرکت راکال نیز متعهد شد تا کارخانه تولید پیشرفته ترین رادیوی نظامی جهان را به نام جاگوار در عراق احداث نماید .
و واقعا لعنت خدا بر تمامی خیانت پیشه گان و منافقین و متجاوزان
یاعلی
دعا یادتون نره.....
برگرفته از وبلاگ سنگر

شلمچه آوای جنون در سر دارد و راز ملکوت بر دل. آسمان شلمچه برای همیشه بر بلندای منارة تاریخ، مثنوی جنون می سراید. شبِ رؤیایی شلمچه، هنگامی بود که همگام با شهیدان درکوچههای عشق قدم میزد و ترانة جنون سر میداد. شلمچه در خود، نهری از عشق جاری کرد تا بار دیگر، سبکباران برکرانة آب، اقتدا به امیر عشق، عباس(ع) کنند.
طلبة شهید عباس صداقتی، چشم در رخ دوست انداخت و به رسم علمداران قبیلة عشق، صداقت خویش را با خون فشانی در راه محبوب نشان داد.
چلچله ها یک روز آمدند و خبر آمدنت را از کویریترین شهر در کشور آلاله های خونین آوردند. شهر زابل در سال 1345 بوسه بر قدمهای معصومانهات زد. اوائل کودکی به اتفّاق خانواده به «آزادشهر» مهاجرت نمودی و دوران ابتدایی و راهنمایی را در آن شهر با موفقیّت گذراندی، تو همانند چشمهای جوشان، صفا و صداقت را زیور جانت کرده بودی. حوزه،کانون نور بود و قلب تو چون خورشید میدرخشید.آنجا یگانه جایی بود که میتوانستی چکامه شیدایی را در آن بسرایی. چهارسال در حوزة علمیة گنبد درس خواندی . به هنگامیکه خفاش صفتان در شب ظلم، بر محرومان فرمان روایی میکردند، آذرخش عشق، شب دیجور را به سپیدة انقلاب پیوند داد و تو با قلبی مملوّ از عشق به خمینی در راهپیماییها شرکت میکردی تا اینکه طلیعة فجر انقلاب در سال 57 به پیروزی رسید. دلی سرشار از خلوص نیّت داشتی. مدّتی در کمیتة انقلاب اسلامی با شب پره های نفاق مبارزه میکردی.
شیپور جنگ، مرد میدان نبرد میطلبید و تو مانند همة رادمردان الهی عازم جنگ شدی و چه نیکو در وصیت نامه ات نوشتی: «آن گلولهای را دوست میدارم که قلبم را سوراخ سوراخ میکند، آن ترکش خمپارهای را دوست میدارم که پیکرم را پاره پاره میکند، چرا که مرا از این خاکدان پست، رهایی می بخشدو به لقاء الله پیوند میزند.» در عملیّات والفجر 8 شرکت کردی و به مدال جانبازی مفتخر شدی. بعد از مرخص شدن از بیمارستان در حوزه مشغول به درس و تدریس شدی و درکنار جهاد علمی به جهادسازندگی رفتی و به محرومان خدمت کردی، اما دل بی قرارت، تاب ماندن نداشت و هوای ملکوت و پرواز عاشقانه در بهشت جاودان، تو را به شلمچه کشاند و سبکبال در24/1/ 1366 از سرای فنا به لقاء خدا رسیدی و در عالم بقاء مسکن گزیدی. پیکر غرقه به خونت پس از تشییع، در گلزار شهدای آزاد شهر به خاک سپرده شد. «نام و یادش تا ابد، شمع محفل عاشقان کوی یار باد

برگ هایی از وصیت نامه شهید
هم اکنون که قلم در دست گرفتهام واین وصیت نامه را مینویسم، با قلبی مطمئن و نیرویی که خداوند در انگشتانم قرار داده، بسیار خوشحال و خشنودم زیرا توانستم بعد از روزها و ماهها که از جنگ تحمیلی عراق بر ایران میگذرد به جبهه بروم و در این نبرد همگانی- کهاسلام ما را فرا میخواند و همه در حال رفتن به آن هستیم- شرکت کنم
****
ای مردم! کودکانتان را تربیت کنید که اسلام بهکودکان باتربیت احتیاج دارد. اسلام منهای تربیت سقوط میکند. فرزندانتان را مؤمن بار آورید زیرا اسلام منهای ایمان سقوط میکند
******
حقیقت جو باشید هر چقدر هم سخت و دشوار باشد. ای مردم! بدانید که شما پیروزید، اما صبر داشته باشید. اگرمنافقی را دیدید و هدایت نشد طبق قانون با او برخورد کنید. شما جوانها داده اید. اگر نفت کم شد و شما ناراحت شدید، دشمن خوشحال میشود و توطئه می چیند و علیه ایران و جمهوری اسلامی آماده میشوند تا در موقع دیگر بتوانندخنجری به اسلام بزنند. ولی آنها مطمئن باشند که تا این ملت است، منافق هیچ غلطی نمیتواند بکند.
این جا هوا گرم است. این جمله را شما فقط، می خوانی. خرده نگیر. نگو نشان بده! حال بیشتر نوشتن را ندارم. کاغذ یا دفترچه خاطرات ندارم. این چند جمله را هم حاشیه یک کاغذ کوچک مچاله شده می نویسم، که گوشه راست بالایش هم چرب و چیلی است. یک لکه بزرگ زرد رنگ. گویا آبگوشت روی آن ریخته یا سوپ یا همچین چیزی. تازه با یک مداد کوتاه درپیت بی سر و دستخط خرچنگی. بگذریم.
مثل لشکر شکست خورده پاهایمان را روی هم انداخته و دراز به دراز افتاده بودیم. روی علف های خشکیده. کافی بود دشمن حتی از آن بی دست و پاهاشان پیدا بشود و یک گلوله داغ تر از این هوا توی سینه های عرق کرده هر دومان خالی کند. تفنگ هایمان را جوری پرت کرده بودیم آن طرف که به زور دست به آن می رسید. کمربندها را باز کرده و انداخته بودیم پایین پا. قمقمه ها را هم تا آخرین قطره سر کشیدیم. تازه قار و قور شکممان را هم شنیدیم. هادی دست کرد توی کوله اش و یک کیسه پارچه ای سفید را درآورد. نخش را که محکم گره داده شده بود با چاقو برید.
- جون، ببین عجب چیزیه!
کیسه را از دستش کشیدم که گفت: ول کن ببینم این دیگه چیه؟ هادی برگه ای که چند تا شده بود از کیسه درآورد و کنجکاو شد ببیند توی کاغذ چیه؟ من هم کیسه را قاپیدم. توی کیسه مقدار زیادی مغز گردو و بادام بود. شروع کردم به خوردن مغزها. هادی تای کاغذ را باز کرده بود و محو نامه ای شده بود که می خواند.
به نام خدا
سرباز فداکار ایران سلام!
اسم من آرزو است. کلاس سوم دبستان هستم. معلممان گفته اگر می خواهید شما هم با دشمن بجنگید و رزمنده ها را خوشحال کنید و امام خمینی (ره) را خوشحال کنید باید خوب درس بخوانید. من که نمی دانم چه جوری با درس خواندن می شود به شما کمک کرد اما درس هایم خوب است امسال معدلم هجده و نیم شد. بیست نشد چون شب امتحان برق نداشتیم و پدرم هم مجبور بود زود بخوابد. چون کارگر اوستا حسن است. همیشه خیلی خسته است.

مادر می گوید شما هم باید زود بخوابید. درس بسه دیگه. بابات خسته است. من شما را خیلی دوست دارم و همیشه سر نمازم برای شما دعا می کنم. دلم راضی نشد و برایتان کمی مغز بادام و گردو فرستادم. داداشم می گوید همه اش غذایمان پنیر شده. به مامانم می گفت برایمان کمی گردو بخر که خنگ نشویم. من سهمم را برای شما فرستادم.
گفتم شما بیشتر احتیاج دارید. من کمتر پنیر می خورم و بیشتر نان خالی می خورم.
شما هم با گردو بخورید. حتماً حتماً. اگه خنگ شوید دشمن گولتان می زند، ها. گفته باشم ...
اگر پولمان بیشتر بود حتماً برایتان بیشتر می فرستادم ببخشید که کم است. توی زمستان که دبستان می رفتم سهمم فقط 40 گردو شد و مغزهای بادام را هم مادربزرگم به آن اضافه کرد. نوش جان. بخورید و قوی شوید و با دشمن. خوب بجنگید.
به امید پیروزی حق بر باطل
آرزو
تقریباً نصف مغزها را خورده بودم. ملچ ملوچی را در گوش هادی راه انداخته بودم. دل ضعفه ام را گرفته بود. به هادی گفتم چی نوشته؟ حالا بخور که تمام میشه. ببینم چیه. هادی گفت: اگه ببینی شاید نخوری ....