پارادايس
شهیدان نوجوان

هنوز از خاطر بسیاری از مردم ایران چهره بارانی برخی بچه های 10- 15 ساله در کنار محل های ثبت نام اعزام به جبهه ها از یاد نرفته که با چشمانی اشک آلود و زبانی ملتمسانه برای اعزام به مناطق عملیاتی به مسئولان و والدین خود اصرار می کردند.

رزمندگان

شاید داستان برخی از روش های خلاقانه بچه های دانش آموز برای رفتن به جبهه را یا دیده، شنیده و یا خوانده باشیم. از آنجا که همه آنها می دانستند که بدون رضایت کتبی والدین خود نمی توانند به جبهه ها اعزام شوند برخی از آنها دست به کارهای عجیبی می زدند تا به هدف خود برسند.

در میان آنان همه نوع دانش آموزی یافت می شد از خانواده های متوسط به بالا تا خانواده مستضعف،از بچه های بازیگوش تا بچه های درس خوان و مطیع، از بچه های هنرمند و خلاق تا بچه های محجوب و کم حرف.

در آن زمان بعضی از بچه ها با رضایت والدین به جبهه ها اعزام می شدند اما برخی از آنها با ترفندهای مختلف در پی جلب رضایت پدر و مادر خویش بودند؛ اگر تا آن زمان به درس بی توجه بودند سعی داشتند با نمرات خوب دل والدین شان را نرم کنند و اگر بچه بازیگوشی بودند از هیچ کاری برای اثبات خود به عنوان پسری مطیع و محجوب و حرف شنو کوتاهی نمی کردند.

تعداد اندکی از آنان نیز بودند که هر راهی را برای جلب رضایت والدین خود امتحان کردند اما هر بار تیرشان به سنگ می خورد، پس با دستکاری در شناسنامه تاریخ تولد خود را با پاکن های جوهری در حدی تغییر می دادند که بتوانند برگه اعزام را دریافت کنند و یا برخی از آنان با تهیه رضایتنامه های تقلبی خود را به جبهه ها رساندند اما از ترس یا شرم از سرنوشتی که در بازگشت به خانه در انتظار آنها خواهد بود، ماهها به مرخصی نمی رفتند و بالاخره در زمان برگشت به خانه با شرمندگی و عذرخواهی در پی رضایت قلبی والدین خویش بر می آمدند؛ پدر و مادرها هم که می دیدند دیگر کار از کار گذشته و مدتها در نگرانی از سلامتی فرزند در تب و تاب بودند آنها را با آغوش باز می پذیرفتند و بار دیگر این آنها بودند که دلیرمردان نوجوان خویش را به جبهه ها رهسپار می کردند.

برخی از این دانش آموزان با اینکه در سنین نوجوانی بودند اما جثه های درشتی داشتند و مشکلی برای یافتن لباس و پوتین برای آنها نبود اما بسیاری از این دلیرمردان نوجوان با جثه های کوچک خود مجبور می شدند یا با لباس های معمولی و کتانی و در نهایت کلاهی که بر سر آنها لق می زد روزگار خود را در جبهه ها به سر کنند و یا با پیراهن و شلوارهای خاکی که لبه های آن چندین بار تا خورده بود با کمک کمربند و فانسقه آن را به تن خویش بیارایند. هرچند که آنان در قد و قامت با هم متفاوت بودند اما همه آنها در یک چیز با هم مشترک بودند و آن شجاعت، شور و سرزندگی، اخلاص و دلاوری بود که در نگاه پر نفوذ و آرامشان موج می زد.

رزمندگان

پاکی و صفای روحی آن جوانان و نوجوانان بود که آنها را به جبهه ها کشاند؛ آنان نسیم کوی یار را فرسنگ ها دور از محله های خویش استشمام کردند و برای رسیدن به آن قدسیانی که هر از گاهی پیکرهای پاکشان را در کوچه پس کوچه های محله بدرقه می کردند از یکدیگر سبقت می گرفتند.

رنج و سختی، بزنگاهی برای محک زدن  توانایی انسانهاست؛ واقعه هشت سال جنگ تحمیلی فرصتی شد برای ظهور انسان های وارسته ای که پیش از آن شاید هیچ کدامشان را نمی شناختیم. بیش از هشت سال مقاومت ملت ایران در برابر تمام ابرقدرت های شرق و غرب، خود گویای ظهور انسانهای برجسته ای است که سرانجام توانستند فاتحانه دشمن را وادار به عقب نشینی کنند.

در دوران هشت سال دفاع مقدس بیش از 36 هزار دانش آموز در جبهه ها و یا بر اثر بمباران هوایی و حملات زمینی دشمن به مناطق مسکونی و مدارس شهید شدند. در طول جنگ تحمیلی بیش از 550 هزار نفر از دانش‌آموزان چندین بار به جبهه‌ها اعزام شدند و در این راه بسیاری از نوجوانان دانش آموز بر خاکهای تفتیده جنوب و بلندیهای غرب کشور در خون خود غلتیدند و دو هزار و 853 نفر نیز جانباز و 2 هزار و 433 نفر آزاده تقدیم دفاع از انقلاب اسلامی و کشور عزیزمان ایران شد.

شهید محمد حسین فهمیده یکی از هزاران نونهال و دانش آموز بسیجی کشور است که با سرمایه عظیمی از فهم و درک انقلابی و اعتقادات اسلامی وارد جنگ شدند. نام شهید فهمیده به دلیل شجاعت و ایثار در راه حفظ خاک وطن، سرآغاز کاروان 36 هزار شهید دانش آموز قرار گرفت اما اگر سرگذشت هر کدام از این نوجوانان و جوانانی که برای حفظ اسلام و خاک ایران به جبهه ها رهسپار شدند را بدانیم هر کدام شان حسین فهمیده ای دیگر خواهند بود.

 

شهید فهمیده که به دلیل کمی سن بارها از سوی مسئولان اعزام کننده با ممانعت از حضور در خط مقدم مواجه شده بود سرانجام با تلاشهای زیرکانه خویش اعتماد مسئولان نظامی منطقه را جلب کرد و در مناطق درگیری مستقیم با دشمن حاضر شد.

رزمندگان

وی سرانجام در روز هشتم آبان 59 در زمانی که خرمشهر در محاصره رژیم بعث عراق بود، برای جلوگیری از پیشروی تانکهای عراقی به شهر و قتل عام نیروهای مقاومت، با نارنجکی در دست از لابه لای سفیر گلوله های دشمن خود را به تانک ها رساند و با استفاده از نارنجک، تانک دشمن را منفجر کرد که در اثر این انفجار محل عبور دیگر تانک ها بسته شد و خود نیز به شهادت رسید.

به دنبال نامگذاری هشتم آبان به عنوان روز بسیج دانش آموزی سازمانی به همین نام تشکیل شد و هم اکنون این سازمان با همکاری وزارت آموزش و پرورش در بیش از 50 هزار واحد آموزشی اقدام به تشکیل واحدهای مقاومت بسیج نموده و با جذب دانش آموزان به این واحدها بخش عظیمی از ارتش 20 میلیونی را تشکیل داده است.

در حال حاضر بیش از 4 میلیون دانش آموز دختر و پسر در دوره های ابتدایی، راهنمایی و متوسطه جذب بسیج دانش آموزی شده اند که بیش از 450 هزار نفر از آنان عضو فعال بسیج دانش آموزی هستند که مسئولیت هدایت و کنترل واحدهای خود را بر عهده دارند.

دفاع مقدس ملت نستوه ایران بستر طلوع و بالندگی چنان مجاهدانی بود که ره صد ساله را یک شبه طی کردند و به اسوه های اخلاقی و حماسی مردم ایران پیوستند. پس از پایان جنگ نیز نوجوانان و جوانان ایران اسلامی با تأسی به روحیه والای شهیدانی چون فهمیده در راه خودباوری و خداباوری بیش از پیش گام برداشتند، چنانکه موفقیت های دانش آموزان ایرانی در المپیادهای علمی و مسابقات بین المللی مؤید این مسئله است که آنان دارای روحیه جهادی در هر میدان و آزمونی هستند.

¤ نوشته شده در ساعت 07:35 توسط فرهاد غلامزاده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

اسناد کمک ها کشور های اروپایی به عراق در جنگ با ایران

بسم رب الشهداو الصدیقین
با عرض سلام و حسته نباشید خدمت دوستان عزیز هم سنگر
شاید شنیده باشید که در جنگ با عراق فقط کشور عراق نبود که با ایران می جنگید بلکه کشور های زیادی به عراق کمک کردند حالا وقتشه که بسیاری از این خیانات فاش بشه . تا کل جهان ببینن پیروزی ایران در 8 سال دفاع مقدس در برابر چه کسانی بوده.به خاطر همین بعضی از قرار داد ها و اسناد مربوط به جنگ ایران و عراق رو براتون می زارم .


کمک های آمریکا


تیمرمن (محقق و نویسنده آمریکایی)


در سال 1985 شرکت های آمریکایی به کارخانه الکترونیک نظامی سعد 13 عراق که توسط فرانسه احداث کردیده بود 700 میلیون دلار تجهیزات پیشرفته الکترونیکی فروختند که از این رقم 151 میلیون دلار مربوط به فروش خازن هایی شبیه به ماشه های کریترون بود که در انفجار های هسته ای مورد استفاده قرار می گرفت. با موافقت وزارت بازرگانی آمریکا نیز سخت افزارهای پیشرفته کامپیوتری به ارزش 94 میلیون دلار مستقیماٌ از سوی شرکت های آمریکایی به کارخانجات تسلیحاتی عراق فروخته شد. بنا به گزارش کمیته فرعی مجلس نمایندگان آمریکا از این کامپیوترها در تولید موشکهای دوربرد و پیشبرد برنامه سلاح هسته ای عراق استفاده شده بود.


زیبرت از مقامات بلند پایه وزارت انرژی آمریکا، فعالیتهای هسته ای صدام را زیر نظر داشت در فوریه سال 1987 به این نتیجه رسید که بر خلاف تصور دولت آمریکا، عراق در طول سه سال و در صورت متوقف نشدن سیل فناوری های پیشرفته ی آمریکایی حتی کمتر از سه سال دیگر مجهز به بمب اتمی خواهد شد.


آمریکا پیش از اعزام سفیر به بغداد، یک رئیس تمام وقت در ایستگاه اطلاعاتی آمریکا در بغداد مستقر کرده بود، او از منزلت و جایگاه مهمی در نزد صدام برخوردار بود و قبل از هر حمله بزرگ مورد مشورت قرار می گرفت. 


آلن فرید من  به نقل از یکی از مقامات کاخ سفید


نیروهای ما در میدان جنگ به نظامیان عراقی، کمکهای نظامی تاکتیکی نظامی فراوانی می کردند و حتی گاهی نیز خود را دوشادوش سربازان عراقی در مرز ایران می یافتند و این وضعیت تا سال 1987 همچنان ادامه داشت. 


 هاوارد تیچر(کارشناس ارشد شورای امنیت ملی کاخ سفید)


آمریکا برای صدام حسین کاری کرد که تا آن زمان برای هیچکدام از نزدیکترین متحدان خود نکرده بود.


**********
کمک ها اسپانیا


 در یکی از عکسهایی که در مجله تایم به چاپ رسید و شهرت بسیاری کسب کرد، هیات سازمان ملل و روزنامه نگاران غربی با ماسک گاز در حال بررسی یکی از بمب های شیمیایی کار نکرده ی عراق بودند. اگر فیوز الکتریکی آن عمل کرده بود این بمب هم مثل بقیه منفجر می شد. به هر حال ماموران سازمان ملل علائمی از روی بمب پیدا کردند و با ردیابب قضیه معلوم شد که جداره بمب ساخت کشور اسپانیا بوده است. فیوزها نیز ساخت یک شرکت اسپانیایی بودند. اگر فیوزها بی عیب و نقص بود و تمام بمب ها در جبهه ی نبرد منفجر می شد، کشف دخالت دولت اسپانیا در برنامه ی تولید سلاح شیمیایی عراق چندان آسان به نظر نمی رسید.


********


کمک ها فرانسه


سرلشکر وفیق السامرایی (مسئول اسبق بخش ایران در استخبارات عراق)


کمک های خارجی فرانسه به عراق به جایی رسید که فرستاده ی آن ها به بغداد آمد و با وزیر دفاع وقت، عدنان خیرا... ملاقات نمود و به او گفت :( فرانسه به طور جدی زمینه اعطای یک بمب اتمی به عراق را بررسی می نماید. می تنوان برای مجبور کردن ایران به توقف جنگ این بمب را به هدف مشخصی پرتاب نمود.) من تا سال 1984 نسخه ای از این گزارش را که با امضای وزیر دفاع برای صدام ارسال شده بود، در یک صندوق ویژه نگهداری می کردم .


حسین کامل (رئیس صنایع دفاع عراق) در این خصوص می گوید:


واقعیت این است که تلاش ما ساختن بمب اتم بود، منتها با قدرت کم، به این خاطر که اگر موفق به پیروزی در جنگ نشدیم آن را علیه ایران بکار ببریم ، صدام سال 1990 را برای استفاده از بمب اتم در منطقه جنوبی جنگ تعیین کرده بود، آن روز تنها چیزی که برای صدام اهمیت داشت به پایان رساندن ساخت بمب اتم و استفاده از آن علیه ایران بود.


کنت تیمرمن(محقق و نویسنده آمریکایی)


در ژانویه 1981 تحویل 60 فروند میراژF1  مجهز به موشک که ابتدا از سوی والری ژیسکاردستن معلق شده بود آغاز گشت. در ژوئیه همان سال فرانسه بنی صدر و مسعود رجوی را به عنوان پناهنده سیاسی پذیرفت. رجوی، پاریس را به ستاد اپوزیسیون ایران تبدیل مرد. به دنبال خروج دیپلماتهای فرانسه از تهران در سال 1982 فرانسه اقدام به تحویل 5 فروند هواپیمای سوپراتاندارد مجهز به موشک های اگزوست به عراق کرد.


 آلن فریدمن


تحویل سلاح تقریبا به صورت روزمره ادامه داشت. یکی از پایگاه های ناتو در مرکز فرانسه احداث شده بود بصورت مرکز بارگیری آنتونوف های نیروی هوایی عراق درآمد. این هواپیماها روزانه به این فرودگاه می آمدند و موشک های ساخت فرانسه، بمب های خوشه ای، فیوز و تجهیزات رادار با خود به عراق می بردند. سازمان های اطلاعاتی فرانسه در سال 1986 برآورد کردند که اگر فرانسه سه هفته از ارسال کمک به عراق خودداری کند آن کشور شکست خواهد خورد.


 *********


کمک ها انگلیس


در ژوئن 1982 صدام تصمیم گرفت برنامه پر هزینه ساخت شبکه ی پناه گاه های زیر زمینی را به اجرا بگذارد تا بتواند منابع استراتژیک خود را از خطر حملات هوایی مصون بدارد . بر این اساس شرکت های انگلیسی طرحی را ارائه کردند که به موجب آن برای 48 هزار سرباز پناهگاه امن ساخته می شد . هر پناهگاه تونل پولادین داشت و می توانست تا 1200 نفر را در خود جای دهد . یکی از آنها در کنار کاخ ریاست جمهوری بنا شده بود و پر از تجهیزات الکترونیکی ، کامپیوتر، تله پرینت و شبکه های ارتباطی بود و دفتر صدام را با تمام نقاط عراق در تماس دائم قرار می داد.


حفاظت از این پناهگاه به گونه ای بود که اگر کسی به داخل آنها رخنه می کرد دوربین های ویدئویی او را می دیدند و مسلسل خودکار نصب شده بر روی دیوارها بر سر و روی او گلوله می باریدند. در راستای همین همکاریها شرکت مارکنی انگلیس فرستنده های مایکروویو نظامی در اختیار عراق قرار داد و شرکت راکال نیز متعهد شد تا کارخانه تولید پیشرفته ترین رادیوی نظامی جهان را به نام جاگوار در عراق احداث نماید .


و واقعا لعنت خدا بر تمامی خیانت پیشه گان و منافقین و متجاوزان


یاعلی


دعا یادتون نره.....

برگرفته از وبلاگ سنگر

¤ نوشته شده در ساعت 05:43 توسط فرهاد غلامزاده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

شهید عباس صداقتی

شهید  عباس صداقتی
شهيد

«آن گلولهای را دوست میدارم که قلبم را سوراخ سوراخ میکند، آن ترکش خمپارهای را دوست میدارم که پیکرم را پاره پاره میکند، چرا که مرا از این خاکدان پست، رهایی می بخشدو به لقاء الله پیوند میزند.»

 

شلمچه آوای جنون در سر دارد و راز ملکوت بر دل. آسمان شلمچه برای همیشه بر بلندای منارة تاریخ، مثنوی جنون می سراید. شبِ رؤیایی شلمچه، هنگامی بود که همگام با شهیدان درکوچههای عشق قدم میزد و ترانة جنون سر میداد. شلمچه در خود، نهری از عشق جاری کرد تا بار دیگر، سبکباران برکرانة آب، اقتدا به امیر عشق، عباس(ع) کنند.

 طلبة شهید عباس صداقتی، چشم در رخ دوست انداخت و به رسم علمداران قبیلة عشق، صداقت خویش را با خون فشانی در راه محبوب نشان داد.

 چلچله ها یک روز آمدند و خبر آمدنت را از کویریترین شهر در کشور آلاله های خونین آوردند. شهر زابل در سال 1345 بوسه بر قدمهای معصومانهات زد. اوائل کودکی به اتفّاق خانواده به «آزادشهر» مهاجرت نمودی و دوران ابتدایی و راهنمایی را در آن شهر با موفقیّت گذراندی، تو همانند چشمهای جوشان، صفا و صداقت را زیور جانت کرده بودی. حوزه،کانون نور بود و قلب تو چون خورشید میدرخشید.آنجا یگانه جایی بود که میتوانستی چکامه شیدایی را در آن بسرایی. چهارسال در حوزة علمیة گنبد درس خواندی . به هنگامیکه خفاش صفتان در شب ظلم، بر محرومان فرمان روایی میکردند، آذرخش عشق، شب دیجور را به سپیدة انقلاب پیوند داد و تو با قلبی مملوّ از عشق به خمینی در راهپیماییها شرکت میکردی تا اینکه طلیعة فجر انقلاب در سال 57 به پیروزی رسید. دلی سرشار از خلوص نیّت داشتی. مدّتی در کمیتة انقلاب اسلامی با شب پره های نفاق مبارزه میکردی.

 شیپور جنگ، مرد میدان نبرد میطلبید و تو مانند همة رادمردان الهی عازم جنگ شدی و چه نیکو در وصیت نامه ات نوشتی: «آن گلولهای را دوست میدارم که قلبم را سوراخ سوراخ میکند، آن ترکش خمپارهای را دوست میدارم که پیکرم را پاره پاره میکند، چرا که مرا از این خاکدان پست، رهایی می بخشدو به لقاء الله پیوند میزند.» در عملیّات والفجر 8 شرکت کردی و به مدال جانبازی مفتخر شدی. بعد از مرخص شدن از بیمارستان در حوزه مشغول به درس و تدریس شدی و درکنار جهاد علمی به جهادسازندگی رفتی و به محرومان خدمت کردی، اما دل بی قرارت، تاب ماندن نداشت و هوای ملکوت و پرواز عاشقانه در بهشت جاودان، تو را به شلمچه کشاند و سبکبال در24/1/ 1366 از سرای فنا به لقاء خدا رسیدی و در عالم بقاء مسکن گزیدی. پیکر غرقه به خونت پس از تشییع، در گلزار شهدای آزاد شهر به خاک سپرده شد. «نام و یادش تا ابد، شمع محفل عاشقان کوی یار باد

شهيد

برگ هایی از وصیت نامه شهید

هم اکنون که قلم در دست گرفتهام واین وصیت نامه را مینویسم، با قلبی مطمئن و نیرویی که خداوند در انگشتانم قرار داده، بسیار خوشحال و خشنودم زیرا توانستم بعد از روزها و ماهها که از جنگ تحمیلی عراق بر ایران میگذرد به جبهه بروم و در این نبرد همگانی- کهاسلام ما را فرا میخواند و همه در حال رفتن به آن هستیم- شرکت کنم

****

ای مردم! کودکانتان را تربیت کنید که اسلام بهکودکان باتربیت احتیاج دارد. اسلام منهای تربیت سقوط میکند. فرزندانتان را مؤمن بار آورید زیرا اسلام منهای ایمان سقوط میکند

******

حقیقت جو باشید هر چقدر هم سخت و دشوار باشد. ای مردم! بدانید که شما پیروزید، اما صبر داشته باشید. اگرمنافقی را دیدید و هدایت نشد طبق قانون با او برخورد کنید. شما جوانها داده اید. اگر نفت کم شد و شما ناراحت شدید، دشمن خوشحال میشود و توطئه می چیند و علیه ایران و جمهوری اسلامی آماده میشوند تا در موقع دیگر بتوانندخنجری به اسلام بزنند. ولی آنها مطمئن باشند که تا این ملت است، منافق هیچ غلطی نمیتواند بکند.


¤ نوشته شده در ساعت 10:13 توسط فرهاد غلامزاده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

نامه دختر 9 ساله به رزمندگان

نامه دختر 9 ساله به رزمندگان

این جا هوا گرم است. این جمله را شما فقط، می خوانی. خرده نگیر. نگو نشان بده! حال بیشتر نوشتن را ندارم. کاغذ یا دفترچه خاطرات ندارم. این چند جمله را هم حاشیه یک کاغذ کوچک مچاله شده می نویسم، که گوشه راست بالایش هم چرب و چیلی است. یک لکه بزرگ زرد رنگ. گویا آبگوشت روی آن ریخته یا سوپ یا همچین چیزی. تازه با یک مداد کوتاه درپیت بی سر و دستخط خرچنگی. بگذریم.

نامه

 مثل لشکر شکست خورده پاهایمان را روی هم انداخته و دراز به دراز افتاده بودیم. روی علف های خشکیده. کافی بود دشمن حتی از آن بی دست و پاهاشان پیدا بشود و یک گلوله داغ تر از این هوا توی سینه های عرق کرده هر دومان خالی کند. تفنگ هایمان را جوری پرت کرده بودیم آن طرف که به زور دست به آن می رسید. کمربندها را باز کرده و انداخته بودیم پایین پا. قمقمه ها را هم تا آخرین قطره سر کشیدیم. تازه قار و قور شکممان را هم شنیدیم. هادی دست کرد توی کوله اش و یک کیسه پارچه ای سفید را درآورد. نخش را که محکم گره داده شده بود با چاقو برید.

- جون، ببین عجب چیزیه!

کیسه را از دستش کشیدم که گفت: ول کن ببینم این دیگه چیه؟ هادی برگه ای که چند تا شده بود از کیسه درآورد و کنجکاو شد ببیند توی کاغذ چیه؟ من هم کیسه را قاپیدم. توی کیسه مقدار زیادی مغز گردو و بادام بود. شروع کردم به خوردن مغزها. هادی تای کاغذ را باز کرده بود و محو نامه ای شده بود که می خواند.

به نام خدا

سرباز فداکار ایران سلام!

اسم من آرزو است. کلاس سوم دبستان هستم. معلممان گفته اگر می خواهید شما هم با دشمن بجنگید و رزمنده ها را خوشحال کنید و امام خمینی (ره) را خوشحال کنید باید خوب درس بخوانید. من که نمی دانم چه جوری با درس خواندن می شود به شما کمک کرد اما درس هایم خوب است امسال معدلم هجده و نیم شد. بیست نشد چون شب امتحان برق نداشتیم و پدرم هم مجبور بود زود بخوابد. چون کارگر اوستا حسن است. همیشه خیلی خسته است.

نامه ی هفتم(چند نامه)

مادر می گوید شما هم باید زود بخوابید. درس بسه دیگه. بابات خسته است. من شما را خیلی دوست دارم و همیشه سر نمازم برای شما دعا می کنم. دلم راضی نشد و برایتان کمی مغز بادام و گردو فرستادم. داداشم می گوید همه اش غذایمان پنیر شده. به مامانم می گفت برایمان کمی گردو بخر که خنگ نشویم. من سهمم را برای شما فرستادم.

گفتم شما بیشتر احتیاج دارید. من کمتر پنیر می خورم و بیشتر نان خالی می خورم.

شما هم با گردو بخورید. حتماً حتماً. اگه خنگ شوید دشمن گولتان می زند، ها. گفته باشم ...

 اگر پولمان بیشتر بود حتماً برایتان بیشتر می فرستادم ببخشید که کم است. توی زمستان که دبستان می رفتم سهمم فقط 40 گردو شد و مغزهای بادام را هم مادربزرگم به آن اضافه کرد. نوش جان. بخورید و قوی شوید و با دشمن. خوب بجنگید.

                               به امید پیروزی حق بر باطل

                                     آرزو

تقریباً نصف مغزها را خورده بودم. ملچ ملوچی را در گوش هادی راه انداخته بودم. دل ضعفه ام را گرفته بود. به هادی گفتم چی نوشته؟ حالا بخور که تمام میشه. ببینم چیه. هادی گفت: اگه ببینی شاید نخوری ....

¤ نوشته شده در ساعت 05:41 توسط فرهاد غلامزاده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

آمدم جبهه فقط بخاطر اينکه زنم از خونه بيرونم کرد

آمدم جبهه فقط بخاطر اينکه زنم از خونه بيرونم کرد

آوازه اش در مخ کار گرفتن و صفر کيلومتر بودن و پرسيدن سوال هاي فضايي به گوش ما هم رسيده بود. بنده خدا تازه به جبهه آمده بود و فکر مي کرد ماها جملگي براي خودمان يک پا عارف و زاهد و باباطاهر عريانيم و دست از جان کشيده ايم. راستش همه ما براي دفاع از ميهن مان دل ازخانواده کنده بوديم اما هيچکدام مان اهل ظاهر سازي و جانماز آب کشيدن نبوديم. مي دانستيم که اين امر براي او که خبر نگار يکي از روزنامه هاي کشور است باورنکردني است.

شنيده بوديم که خيلي ها حواله اش داده اند به سر خرمن و با دوز و کلک از سر بازش کرده بودند. اما وقتي شصتمان خبردار شد که هماي سعادت بر سرمان نشسته و او کفش و کلاه کرده تا سر وقت مان بيايد. نشستيم و فکرهايمان رايک کاسه کرديم و بعد مثل نو عروسان بدقلق «بله» را گفتيم. طفلک کلي ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو مي نشستيم و به سوالات او پاسخ مي دهيم.

از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او يعقوب بحثي بود که استاد وراجي و بحث کردن بود.

- برادر هدف شما از آمدن به جبهه چيست؟

- والله شما که غريبه نيستيد، بي خرجي مونده بوديم. سر سپاه زمستوني هم که کار پيدا نميشه. گفتيم کي به کيه، مي رويم جبهه و مي گيم به خاطر خدا و پيغمبر آمديم بجنگيم. شايد هم شکم مان سير شد هم دو زار واسه خانواده برديم!

نفر دوم احمد کاتيوشا بود که با قيافه معصومانه و شرمگين گفت: «عالم و آدم ميدونن که مرا به زور آوردن جبهه. چون من غير از اين که کف پام صافه و کفيل مادر و يک مشت بچه يتيم هم هستم، دريچه قلبم گشاده، خيلي از دعوا و مرافه مي ترسم! تو محله مان هر وقت بچه هاي محل با هم يکي به دو مي کردند من فشارم پايين مي آمد و غش مي کردم. حالا از شما عاجزانه مي خواهم که حرف هايم را تو روزنامه تان چاپ کنيد. شايد مسئولين دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند!» خبر نگار که تند تند مي نوشت متوجه خنده هاي بي صداي بچه ها نشد.

مش علي که سن و سالي داشت گفت: « روم نمي شود بگم، اما حقيقتش اينه که مرا زنم از خونه بيرون کرد. گفت: «گردن کلفت که نگه نمي دارم. اگر نري جبهه يا زود برگردي خودم چادرم را مي بندم دور گردنم و اول يک فصل کتکت مي زنم و بعد ميرم جبهه و آبرو برات نمي گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اينجا سر درآوردم.»

خبرنگار کم کم داشت بو مي برد. چون مثل اول ديگر تند تند نمي نوشت. نوبت من شد.

گفتم: «از شما چه پنهون من مي خواستم زن بگيرم اما هيچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد. پس آمدم اين جا تا ان شاءالله تقي به توقي بخورد و من شهيد بشوم و داماد خدا بشوم. خدا کريمه! نمي گذارد من عزب و آرزو به دل و ناکام بمانم!»

خبرنگار دست از نوشتن برداشت.

بغل دستي ام گفت: «راستش من کمبود شخصيت داشتم. هيچ کس به حرفم نمي خنديد. تو خونه هم آدم حسابم نمي کردند چه رسد به محله. آمدم اينجا شهيد بشم شايد همه تحويلم بگيرند و برام دلتنگي کنند.»

ديگر کسي نتوانست خودش را نگه دارد و خنده مثل نارنجک تو چادرمان ترکيد. ترکش اين نارنجک خبرنگار را هم بي نصيب نگذاشت.

¤ نوشته شده در ساعت 02:22 توسط فرهاد غلامزاده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

أنتم ضیوفنا!
أنتم ضیوفنا!

رسم میزبانی

در داخل اردوگاه عکس بزرگی از صدام بود که زیر آن با خط درشت نوشته بودند: «النظافة من الایمان» و در ادامه هم با خطی ریزتر خطاب به اسرا آمده بود: أنتم ضیوفنا!

این شعارشان بود. اما وضع ادوگاه حکایت از چیز دیگری داشت. سهمیه کل اسرای اردوگاه برای هر شبانه روز، سه حلب بیست لیتری بود. از هنگام ورود به اردوگاه، تا دو ماه امکان استحمام نبود. کفش و دمپایی نداشتیم؛ به شکلی که بسیاری از بچه ها به کمر درد مبتلا شدند. برخی هم وقتی دیدند دست روی دست گذاشتن و بی کار نشستن فایده ندارد، دست به ابتکار زدند و با قوطی شیر خشک نگهبان ها، دمپایی و کفش درست کردند. آن ها قوطی ها را می بریدند و با انداختن پارچه و تکه های پتو در کف شان، آن ها را قابل استفاده می کردند.

پزشکان ممتاز!

پزشک های زیادی به اردوگاه می آمدند. یک روز پزشکی مسیحی را فرستادند. وقتی که مشغول معاینه و معالجه ی بچه ها بود، به آهستگی گفت: «سعی کنید بچه های مجروح را به بیمارستان نفرستید!»

گفتیم: «چرا؟»  گفت: «عراقی ها مجروح های شما را مستقیم می فرستند پیش کارآموزها و آن ها هم چون بلد نیستند کار کنند، باعث وخیم تر شدن وضع مجروح ها می شوند!»

تازه این جا بود که ما اتفاقات عجیب و غریب این چند وقت اخیر را درک کردیم. چون در این مدت بچه هایی را داشتیم که به خاطر یک مریضی بی ربط یا یک جراحت جزیی، در بیمارستان قطع عضو شده بودند.

مثلاً یکی از بچه ها انگشتش ناراحتی پیدا کرده بود؛ مسئولین اردوگاه به اصرار اسرا، او را راهی بیمارستان کردند. وقتی برگشت، در کمال تعجب و حیرت دیدیم دستش از آرنج قطع شده است!(1)

تحریف نامه

افسران عراقی از تمام ظرفیت هایی که در اختیار داشتند برای شکستن روحیه ی بچه ها استفاده می کردند. به عنوان نمونه یک بار نامه ای از همسر یکی از اسرا رسید که در آن نوشته شده بود: «دیگر از بلاتکلیفی خسته شده ام. طاقتم تمام شده و نمی توانم تحمل کنم. می خواهم طلاق بگیرم!»

تاثیر این نامه به قدری شدید بود که این بنده ی خدا را تا مرز جنون و دیوانگی کشاند. چنان دچار صدمات سخت روحی شد که تا مدت ها احوالش دگرگون بود. جوابی را هم که به همسرش داد، بسیار تند بود. برایش نوشت: «هر کجا دوست داری برو! دیگر نمی خواهمت!»

تقریباً یک سال طول کشید تا جواب نامه از ایران آمد و در طی این یک سال، آن اسیر واقعاً روزهای بسیار سختی را گذراند. جواب نامه این بود: «چه می گویی؟ کجا بروم؟ من مگر با رفتن تو مخالف بودم که حالا بگذارم بروم؟ منتظر می مانم تا برگردی؟»

تازه این جا بود که فهمیدیم، عراقی ها در آن نامه دست برده بودند و بخش هایی را خودشان بهش اضافه کرده بودند. این رویه ی آن ها که البته ابتکار منافقین بود، بعدها لو رفت و اسرا دست شان را خواندند.(2)

ناگهان معالجه

آمدند و گفتند: «پزشک آمده. هر کس بیماری یا دردی دارد، بیاید تا معالجه اش کنند!»

در میان بچه ها کم نبودند کسانی که مدت ها دچار بیماری بودند؛ اما کسی اهمیتی به آن ها نمی داد. این بود که همگی خوشحال از این اتفاق نادر، رفتیم صف کشیدیم جلوی اتاق معاینه. معالجه عراقی ها ولی در نوع خود بی نظیر بود.

دکتر از مریض می پرسید: «مشکلت چیه؟ کجات درد می کنه؟»

مریض وقتی محل درد را نشان می داد، ناگهان ضربه ای وحشتناک توسط پزشک به آن محل زده می شد. یک بار شاهد بودم، علاج دندان درد یکی از بچه ها یک ضربه مشت بود!

روزی، سروانی عراقی آمد و ایستاد وسط اردوگاه موصل یک و ارشدهای آسایشگاه ها را فراخواند. به محض جمع شدن ارشدها، به آن ها دستور داد: «دو نفر از اسرای مخالف با قانون آسایشگاه تان را معرفی کنید!»

ارشدها همگی با هم از این کار امتناع کردند و گفتند: «اسرا همه تابع قانون هستند!»

افسر وقتی اوضاع را این گونه دید، خودش آمد و از هر آسایشگاه دو نفر را به شکلی اتفاقی جدا کرد و برد وسط محوطه ی اردوگاه. و دستور داد روی شکم دراز بکشند. در این مدت ما را هم برده بودند به محوطه تا شاهد تادیب مجرمین(!) باشیم. برای هر اسیر پنج سرباز مامور کردند و بعد شروع کردند به زدن بچه ها. مامورین به قدری وحشیانه این کار را شروع کردند که ناخودآگاه فریاد «یا امام زمان (عج)» بچه ها به هوا برخاست!(3)

اشک صلیب سرخی

خبر دادند که نیروهای صلیب سرخ آمده اند برای بررسی اوضاع. با بچه ها جمع شدیم و رفتیم تا گزارش رفتارهای غیرانسانی مسوولان اردوگاه را به آن ها بدهیم.

نیروهای صلیب سرخ از ملت های مختلفی بودند و در میان شان یک آفریقایی هم بود. شروع کردیم از وضع نامطلوب نگهداری اسرا گفتیم و از این که تا می توانند آزار و اذیت و شکنجه به خوردمان می دهند و از آب و غذا هم که خبری نیست. صلیبی ها همین طور که به حرف های ما گوش می دادند، از مریض ها و شکنجه دیده ها هم دیدن می کردند. همه با هم رسیدیم بالای سر یکی از بچه ها که بر اثر شکنجه، جراحت های عمیقی در بدنش به وجود آمده بود.

مرد آفریقایی با دیدن اوضاع این اسیر، چنان منقلب شد که اشک از چشمانش سرازیر شد. مسئولان اردوگاه به روی خودشان نیاوردند و انگار نه انگار که این مسئله به صلیب سرخ گزارش خواهد شد. پشت شان به کجا گرم بود، همه می دانند! (4)

حتی یک آخ!

تنها کاری که از دست مان برمی آمد، مقاومت بود و در این کار هم البته عده ای زبان زد بودند. رزمنده ای داشتیم به نام «حسن رفسنجانی» که مردی شجاع و مقاوم بود. یک روز عراقی ها به او گفتند یا بر علیه کشورت و رهبرانش شعار بده یا شکنجه خواهی شد. حسن گفت: «مگر شما به کشورتان و رهبرتان توهین می کنید که من به رهبر و کشورم توهین کنم؟»

با این حرف او عراقی ها ریختند سرش و شروع کردند به زدن، حسن کوتاه نیامد. شاید برای این که درس عبرتی به بقیه داده باشند، او را بردند تا حسابی شکنجه اش بدهند. حسن اما باز هم مقاومت کرده بود. بالاخره آوردندش به محوطه؛ با سر و روی خونین و لباس پاره پوره، این عقده ماند برایشان تا این که یک روز غروب، یک افسر عراقی دوباره او را کشید کناری و گفت: «شعار بده!»

حسن امتناع کرد. افسر با یک ضربه او را انداخت زمین و با جفت پا پرید روی کمرش. او حتی یک آخ هم نگفت. افسر کفری شد. باز هم زد و هی زد. به شدت عصبانی شده بود، با فریاد به حسن گفت: «اگه می خواهی رهایت کنم، فقط یک بار بگو آخ!» (5)

 
¤ نوشته شده در ساعت 12:21 توسط فرهاد غلامزاده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

الاغي كه عمليات را لو داد!

الاغي كه عمليات را لو داد!

بعد از عمليات محرم، دشمن به خاطر بازپس گيري مناطقي كه از دست داده بود، چند بار پاتك كرد كه با مقاومت خوب و جانانه بچه‌ها روبرو شد و عقب نشيني كرد.

بعد از اين‌ كه آتش دشمن كمي فروكش كرد بچه‌ها از اين فرصت استفاده كردند و روبروي پل زبيدات مشغول استراحت شدند. من هم به اتفاق يكي از برادرهاي آر‌پي‌جي زن مشغول استراحت شدم. همين‌طور كه استراحت مي‌كردم چشمم به آر‌پي‌جي ‌اش افتاد. با ديدن آر‌پي‌جي تصميم گرفتم كه تيراندازي با آن را ياد بگيرم. براي همين به دوستم گفتم: خيلي دوست دارم با آر‌پي‌جي كار كنم و با آن تير اندازي كنم. از او خواستم كه كار با آن را به من بياموزد. ايشان با آن ‌كه خيلي خسته بود دست رد به سينه‌ام نزد و قبول كرد، كار با آر‌پي‌جي را برايم توضيح دهد... وقتي نحوه كار با آرپي‌جي را ياد گرفتم، دل تو دلم نبود. موشك آر‌پي‌جي را روي آن نصب كرد و توضيحات لازم را به من متذكر شد و آر‌پي‌جي را به من داد. آرپي‌جي را توي دستم گرفتم و براي تمرين تيراندازي كمي از بچه‌ها فاصله گرفتيم. با هم دنبال چيزي مي‌گشتيم تا آن را مورد هدف قرار دهيم. همين طور كه مي‌گشتيم چشمم به يك الاغ افتاد. خنديدم و گفتم: بيا ببين چي پيدا كردم. وقتي ايشان الاغ را ديد زد زير خنده و گفت: محمد حسابش را بگذار كف دستش تا ديگر اين طرف‌ها پيدايش نشود. من هم الاغ را نشانه گرفتم و ماشه را چكاندم. موشك شليك شد. موشك نرسيده به الاغ داخل شيار افتاد و منفجر شد. با انفجار موشك آر‌پي‌جي متوجه شدم يك عده از نيروهاي عراقي پا به فرار گذاشتند. با ديدن نيروهاي عراقي فهميدم كه آن‌ها قصد غافلگير كردن بچه‌ها را داشتند كه به خواست خداوند الاغ نقشه‌هاي آنان را برملا كرد.

¤ نوشته شده در ساعت 12:12 توسط فرهاد غلامزاده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

اسیر عراقی می گوید
اسیر عراقی می گوید


    *  -  یک شب نیروهای شما حمله‌ای روی موضع ما داشتند که تا صبح طول کشید. وقتی هوا روشن شد فرمانده به ما دستور داد که برویم و از کنار کارخانه شیر پاستوریزه جنازه چند نفر از افراد خودمان را بیاوریم. چند جنازه آنجا بود که آوردیم. جنازه یکی از سربازهای شما هم آنجا افتاده بود. همه آن جنازه‌ها را به واحد خودمان آوردیم ما برای اینکه تنبیه نشویم قرار گذاشته بودیم که بگوییم این ایرانی زخمی بود و ما او را برای مداوا آورده‌ایم.

وقتی که به واحد رسیدیم فرمانده تیپ ما را دید و بعد از اینکه متوجه شهید شما شد به ما اهانت کرد و گفت: این ایرانی آتش‌پرست را از موضع ما بیرون ببرید!

 -  یک روز به مرخصی رفته بودم. یکی از دوستان پدرم به من نصیحت کرد که از اموال ایرانی‌ها چیزی بر ندارم. او خیلی روی این مورد تکیه داشت. من وقتی علت را از او پرسیدم گفت: «پسرم یک گردنبند طلا از خرمشهر آورده بود که آن را به عروسم هدیه کرد. آن گردنبند بود تا اینکه چند روز بعد عروسم دیوانه شد و الان ما از بدی حال او روز خوش نداریم.» دوست پدرم از من پرسید: این نیروهای ایرانی چه وقت به عراق خواهند رسید؟ «من به او نوید دادم که ان‌شاءالله به زودی لشکریان اسلام خواهند آمد، بسیاری از مردم عراق مشتاق دیدار رزمندگان اسلام هستند و می‌دانند که صدام در این جنگ باطل است، اما خفقان و فشار نظامی بیش از حد مانع از آن است که ملت در بند عراق بتوانند حرفی بزنند و یا نسبت به انقلاب اسلامی ایران علاقه نشان بدهند.

- تازه وارد خرمشهر شده بودیم، من در حوالی منطقه استقرار متوجه تعدادی از افراد غیرنظامی شدم. فرمانده گروهان ما که سرگرد زیدیونس عاشور نام داشت [ این فرد حتی در میان خود عراقی‌ها به خاطر جنایت‌هایی که در زمان اشغال خرمشهر انجام داد، شهرت داشت] آنها را دیده بود. فرمانده دستور داد تا آنها را دستگیر کنیم. به نظرم حدود 14 نفرشان را توانستیم دستگیر کنیم. تقریبا همه‌شان لباس عربی به تن داشتند. ما آنها را به مقرمان بردیم. سرگرد زیدیونس هم آنجا منتظرمان بود. فرمانده به راننده یکی از لودرها دستور داد تا در همان جا زمین را گود کند و چیزی مثل سنگر بسازد. وقتی کار لودر تمام شد زید یونس دستور داد تا همه آن افراد دستگیر شده به داخل آن گودال بروند. سپس به راننده لودر گفت که روی آنها خاک بریز و گودال را پر کند. راننده که یک گروهبان هم بود علی‌رغم اینکه فرمانده او را به اعدام تهدید کرد نتوانست این کار را انجام بدهد. وقتی فرمانده این صحنه را دید، راننده‌ای که پشت فرمان بود پایین کشید و راننده دیگری را مامور این کار کرد. راننده جدید بدون کوچکترین تاملی آن گودال را پر کرد و 14 نفر از اهالی روستاهای خرمشهر در زیر خاک‌ها زنده به گور شدند.

- دکتر مجتبی الحسینی، پزشک نظامی عراقی، پیرامون نحوه  واژگونه ی انعکاس شکست های هولناک ارتش عراق در نبرد فتح توسط رسانه های گروهی رژیم بعث می نویسد:
دزفول

... در بحبوحه عملیات ایرانی ها، همه مردم، به ویژه آنهایی که برای اطلاع از سرنوشت فرزندان شان به شهر «العماره» رفته بودند، خبرهای مربوط به شکست های نیروهای ما را برای یکدیگر تعریف می کردند. این عده هنگام ورود به شهر العماره، گروه گروه از نیروهای عراقی را می دیدند که بعد از فرار از منطقه مرزی «فکّه» وارد العماره شده بودند.

با این همه، رسانه های تبلیغاتی رژیم - به ویژه تلویزیون  - با وقاحت تمام، اخباری غیرواقعی همراه با تصاویری جعلی از صحنه ی نبرد را به نظر مردم رسانده، شکست را پیروزی و فرار را پیشروی و فتح نشان می داد!

... خاطرم هست که آن روز از تلویزیون فیلم مستندی همراه با تفسیر سیاسی پخش شد. این فیلم، یک افسر عراقی را نشان می  داد که اطراف او را عده ای سرباز عراقی احاطه کرده و همگی در حال نوشیدن آب از رودخانه کوچکی بودند که مفسر تلویزیون عراق ادعا می کرد رودخانه «کرخه» است. مفسر تلویزیون با هیجان فراوان می گفت: «این همان رودخانه کرخه است و اینان نیروهای ما هستند که در کنار رودخانه مستقر شده اند.» حال آنکه در حقیقت، آن رود کوچک، همان رودخانه ی مرزی  «دویرج» بود که در نزدیکی مرز بین المللی فکّه واقع شده است.

- خالد حسین نقیب در فصلی از کتاب خود، ذیل عنوان «سرنگ تبلیغات»، به نکات جالبی در باب انحراف افکار عمومی مردم عراق توسط رسانه های گروهی رژیم بعث طی نبرد فتح  مبین اشاره می کند:
صدام

... بعد از نبردهای «شوش -  درفول»(عملیات فتح  مبین) و وارد آمدن شکست سنگین بر پیکره ی رژیم،
حیثیت و اعتبار نظام حاکم بر عراق در داخل و خارج از کشور بر باد رفت... رژیم برای کتمان حقایق این شکست، سعی کرد به حربه ی «تبلیغات» متوسّل شود که تا حدودی نیز در این امر موفق شد. صدّام، عنوان «سپاه یدک» را به رسانه های تبلیغاتی عراق اطلاق می کرد... در خلال نبردها، برنامه ای تحت عنوان  «تصاویری از نبرد» -  از تلویزیون پخش می  شد. فیلمبرداران، اجساد کشته های عراقی را در مکانی جمع آوری کرده و بعد از درآوردن یونیفرم های نظامی شان، آنها را به عنوان اجساد نیروهای ایرانی به تصویر می کشیدند. این عمل در مقابل دیدگان بسیاری از سربازان و افسران صورت می گرفت... این خدعه ی کثیف، برای متحرف ساختن اذهان ملّت عراق، در طول جنگ ادامه داشت.

¤ نوشته شده در ساعت 11:59 توسط فرهاد غلامزاده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

منوی وبلاگ

درباره ما

آخرين پست ها

شاخه ها

لینک ها

نویسندگان

آمار

- Powered by AftaBlog.com
news-story-joking-internet-software